محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6315
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وى روان شدهاند و در نهر طين فرود آمدهاند . پس به ياران خويش دستور داد كه سوى زريقيه شوند كه پشت باذاورد بود . به وقت نماز نيمروز آنجا رسيد كه نماز كردند و براى پيكار آماده شدند . در آن روز در سپاه وى بجز سه شمشير نبود : شمشير وى و شمشير على بن ابان و شمشير محمد بن مسلم . ما بين نيمروز و پسينگاه ياران خود را به راه انداخت كه سوى محمديه باز - گردد . على بن ابان را در آخر ياران خويش نهاد و گفت خبر كسانى را كه از پشت سر وى مىرسند بداند . خود او با پيشروان قوم برفت تا به محمديه رسيد و بر كنار نهر نشست و كسان را بگفت تا از آب آن بنوشيدند . يارانش به او رسيدند . على بن ابان به دو گفت : « از پشت سر خويش شمشيرها مىديديم و ( 416 حركت قومى را مىشنيديم ، نمىدانيم بازگشتهاند يا قصد ما را دارند . » هنوز سخن خويش را سر نبرده بود كه آن قوم رسيدند و زنگيان بانگ « سلاح برداريد » زدند ، مفرج نوبى كه كنيهء ابو صالح داشت و ريحان بن صالح و فتح حجام ، پيش دويدند . فتح به خوردن مشغول بود . وقتى برخاست طبقى را كه پيش روى وى بود برداشت و پيش روى ياران خويش روان شد ، يكى از شوره چيان به نام بلبل به او رسيد . وقتى فتح او را بديد به دو هجوم برد و طبقى را كه به دست داشت بر وى انداخت . بلبل سلاح خويش را بينداخت و به فرار روى بگردانيد ، يارانش نيز كه چهار هزار كس بودند هزيمت شدند و سر خويش گرفتند ، هر كه از آنها كشته شد كشته شد ، بعضيشان نيز از تشنگى جان دادند . گروهيشان نيز اسير شدند كه آنها را پيش سالار زنگيان بردند . دستور داد گردنشان را بزنند كه زدند ، و سرها را بر استرانى كه از شوره چيان گرفته بودند و شوره مىبرد ، بار كردند . آنگاه برفت تا به قادسيه رسيد و اين به وقت مغرب بود . وابستهء يكى از هاشميان سوى ياران وى آمد و يكى از سياهان را بكشت . خبر به دو رسيد ، يارانش گفتند : « به ما اجازه بده دهكده را غارت كنيم و قاتل يار خويش را بجوييم . »